داستان های من

داستان های من

تبلیغات تبلیغات

غرور دوش شارژی و درس همکاری

دوش شارژی ، با آن جثه کوچک و ظاهری براق، غرق در غرور بود. او همیشه به این می‌بالید که تنها وسیله‌ی برقی خانه است که می‌تواند از خانه بیرون برود و در سفرها همراه خانواده باشد. او فکر می‌کرد همین امتیاز او را از بقیه‌ی وسایل برقی مهم‌تر می‌کند.یک روز، دوش شارژی با لحنی مغرور به جاروبرقی جاروشارژی گفت: "تو که همیشه در خانه حبس شده‌ای و فقط گرد و غبار را جمع می‌کنی، چه چیزی برای افتخار کردن داری؟"جاروشارژی با لبخندی آرام پاسخ داد: "دوست من، هر وسیله‌ای در خانه وظیفه‌ی خاصی دارد. من با جمع‌آوری گرد و غبار، به سلامت اعضای خانواده کمک می‌کنم. بدون من، خانه پر از گرد و غبار می‌شد و باعث بیماری می‌شد."ماشین لباسشویی مینی هم که همیشه گوشه‌ای ساکت مشغول کار بود، گفت: "من هم با شستن لباس‌ها، به تمیزی و پاکیزگی خانه کمک می‌کنم. بدون لباس‌های تمیز، زندگی چقدر سخت می‌شد!"بخا
ادامه مطلب

ماجراجویی روبی در خانه

روبی، جاروبرقی رباتیک کوچک و دوست‌داشتنی، همیشه از پله‌ها می‌ترسید. هر وقت به پله‌ها نزدیک می‌شد، قلبش تند تند می‌زد و می‌ترسید که ناگهان بیفتد و خراب شود. او دوست داشت تمام خانه را تمیز کند، اما پله‌ها همیشه مانعی بزرگ برایش بودند.یک روز، روبی تصمیم گرفت با ترسش روبرو شود. او به آرامی به سمت پله‌ها رفت و نگاهی به آن‌ها انداخت. پله‌ها از نظر روبی مثل کوه‌های بلند و ترسناکی بودند. او نفس عمیقی کشید و شروع به حرکت کرد. اما همین که به لبه‌ی اولین پله رسید، ناگهان متوقف شد و به عقب برگشت.در همین لحظه، صدایی در سر روبی پیچید: «نگران نباش روبی، من از تو مراقبت می‌کنم.» روبی با تعجب به اطراف نگاه کرد، اما کسی را ندید. او دوباره سعی کرد به سمت پله‌ها برود و این بار با اعتماد به نفس بیشتری قدم برداشت. وقتی به لبه‌ی پله رسید، احساس کرد که چیزی او را نگه داشته است. او بدون اینکه متوجه شود، سنسورهایی
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها